Saturday, March 29, 2003

صبا به تهنيت پير مي�روش آمد که موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح ن�س گشت و باد نا�ه گشای درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور باده چنان بر�روخت باد بهار که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
اين جشن با شکوه طبيیعت، آمدن بهار و جوان شدن دوباره طبيعت را به شما
تبريک می گويم.


خيلی وقته ،نزديک به يک ماه،که به اينجا سر نزدم از روز 16 اس�ند......روز خوبی
بود تعداد زيادی از وبلاگ نويسها اومده بودن برای.......واقعا برای چی اومده بودن؟
تيتر مراسم کمک به کودکان بی سرپرست بود مقدار قابل توجهی هم کمک جمع
شد، ولی آیا همه ی بچه ها �قط برای کمک و انجام يک کار خير اومده بودن؟؟
اون روز صبح با يک شور و حال خاصی راهی پارک ش�ق شدم، خوشحال از اينکه
دور هم جمع می شيم تا به ديگران کمک کنيم،وقتی وارد محوطه شدم خيلی
تعجب کردم يکجورايی انتظار اين همه استقبال رو نداشتم.
دقيقه ها همينطور می گذشت و به تعجب من اضا�ه می شد، می ديدم که مثل
خيلی از کارهای ديگه تو کشورمون از دانشگاه ر�تن گر�ته تا مراکز NGO تا برنامه
های کمک و هزاران حرکت ديگه، وبلاگ نويسی هم داره به بيراهه کشيده می شه.
اسمش نوشتن خاطراته، تبادل نظره،انتقال اطلاعات و دانسته های هر شخص
به ديگرانه ولی برای خيلی ها هد�ی بالاتر از اينها در پشت پرده است.
با يک حيرتی اطرا�م رو نگاه می کردم توی ذهنم يک طو�ان عجيبی به راه بود.چند
د�عه با تمام دوستام خداحا�ظی کردم ولی هنوز همونجا وايساده بودم شايد منتظر
يک معجزه بودم که تمام ذهنيت من رو راجع به وبلاگ نويسی ببره به اونجايی که تا
شب قبل بود ولی نه، هر چه بيشتر می موندم چيزهای بيشتری می ديدم که �قط
به طو�ان ذهنم اضا�ه می کرد.
از اون روز دارم �کر می کنم....که چرا همه ی �عاليتها در کشورما بايد به يک جا ختم
بشه؛ باب آشنايی دخترها و پسرها؛آيا اين موضوع اينقدر مهمه که هد� اصليه تمام
�عاليتهای ما باشه؟
و بعد هم به خودم �کر کردم...اين ا�رادی که در روز به نوشته های من سر میزنن از
اونها چی می �همن، آیا می تونن خودشون رو يک لحظه در دنيايی من احساس کنن
توی اين نوشته ها دنبال چی هستن؟؟
چند روز پيش �يلم خانه ای روز آب رو ديدم خيلی حر�ها توی دلم بود که می
خواستم بنويسم ولی �کر کردم آیا نوشتن يا ننوشتنش �رقی داره؟
خلاصه هنوز جواب هيچ کدوم از سئوالهام رو پيدا نکردم و توی يک سر در گميه درست
و حسابی گير کردم.......�قط می تونم بگم دلم برای اون روزهای اول وبلاگ نويسی
يک سال و چند ماه پيش که همه جا به صا�ی و زلاليه آب بود به اندازه يک دنيا تنگ
شده....

Wednesday, March 05, 2003

جمله روز:اگر تمام اموالم را ميان �قرا تقسيم کنم و اگر بدن خود را به آتش بسپارم
اما عشق نداشته باشم،هيچ حاصلی به دستم نيست ( رساله پولس)
خبر روز:


ياد اون شب ا�تادم، شبی که نمی تونستم حر� بزنم...تمام حر�امو در شعر های
سهراب و مريم حيدرزاده می ديدم: قايقی خواهم خواست خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين شهر غريب که در آن هيچ کس نيست که در بيشه ی عشق
قهرمانان را بيدار کند.......دور بايد شد دور؛مرد آن شهر اساطير نداشت زن آن شهر
به سرشاري يک خوشه ی انگور نبود.....پشت دريا ها شهری است که در آن پنجره
ها رو به تجلی باز است.....خاک موسيقی احساس ترا می شنود و صدای پر مرغان
اساطير می آيد در باد.........
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی آره منم همون ديوونه هميشگی
ديشب دلم گر�ته بود ر�تم کنار آسمون �رياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
........
چقدر طول کشيد تا تونستی زنگ بزنی برام يک سال گذشت.....يادته؛ �قط گريه
می کردم؛هر چی ازم می پرسيدی شعر می خوندم، يادته داد می زدی:بسه،چرا
حر� نمی زنی؟........
شبی که احساس کردم دارم معامله می شم،شبی که احساس کردم ارزش
انسانيم رو از دست دادم. شبی که برای هزارومين بار به خيلی از سنتها،سنتهايی
که دارن به بيراه می رن،لعنت �رستادم...شبی که بيشتر از پيش از آدمهای اطرا�م
بدم اومد.آدمهايی که همه چيز رو با پول می سنجن و برای همه چيز قيمت تعيين
می کنن حتی عشق....احساسی که خدايه،پاکه و با هيچ چيز قابل قياس نيست...
آدمهايی که می خوان از همه امضا بگيرن و سند داشته باشن تا هر وقت زد زيرش
اون امضا رو بزنن تو سرش و يادش بيارن که چه قولی داده....آیا نمی شه به حر�،
گ�ته و اون احساسی که بين دو قلبه ايمان آورد و اين امضا ها اين معامله ها رو
�راموش کرد؟ يعنی نمی شه به گل سرخ ايمان آورد؟ کی می خواهيم اين چشمها
رو بشوريم؟..........
حتی الان هم که به ياد اون شب و حر�های آدمها ا�تادم دستام يخ کرده........
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
پنجره،�کر،هوا،عشق،زمين مال من است
چه اهميت دارد گاه اگر می رويند قارچ های غربت؟

Monday, March 03, 2003

جمله روز:اگر دو مرد شبيه هم بودن جهان آنقدر وسعت نداشت تا هر دو را در خود
بگنجاند. (خليل جبران)
خبرروز:دستگيری جوانان به دليل رابطه اينترنتی


صحنه ها،شور و انرژيی که توش بود برام آشنا بود انگار همين احساس ها رو خودم
تجربه کرده بودم منتها 4 سال قبلش.....صحنه ها تغيير کرد ولی باز هم آشنا بود
تصوير همون سئوالهايی بود که هميشه از خودم می پرسم..ما می دونيم چی می
خواهيم؟ آيا به نيروی خودمون ايمان داريم؟ آيا برای مقامی که می خواهيم کسب
کنيم دانش و توانايی کا�ی رو داريم؟
بازهم صحنه ها عوض شد...چيزی که هر روز در نزديکيمون شاهدش هستيم.ا�رادی
که به خاطر شرايطی که دارن دچار مشکلاتی هستن که خيلی از ماها تا حالا
تجربشون نکرديم و هزاران �رسخ با نوع زندگی ما مت�اوته......
پنجشنبه برای ديدن �يلم روزگار ما ر�تم سينما و با يک کوله بار سئوال و �کر
برگشتم.....

Saturday, March 01, 2003

جمله روز:کسانی که می گويند ما به عشق اطمينان نداريم در اشتباه هستن،
اين عشق است که ديگر به آنها اطمينان ندارد.
از اون جمله هايی که ساعتها می شه بهش �کر کرد و راجع بهش حر� زد....
خبر روز: چند روز پيش مطلب جالبی شنيدم که در ايران باستان هر روزی يک اسم
خاصی داشته و روز 4 اس�ند ماه به نام اس�ند ماه نام گذاری شده بوده و اس�ند
يعنی بردباری و �روتنی و اين روز در ايران باستان روز زن ناميده شده بوده....
روز جهانی زن هم در همين ماه....چرا ما اين روز رو در تاريخمون از دست داديم؟


توی اين چند وقت خيلی بيشتر از قبل با هم بوديم...روز هايی که بيشتر وقت رو در
کنار هميم يک احساس عجيبی دارم،انگار يک انرژيه زيادی دارم،يک حس ان�جار که
تمام وجودم رو گر�ته همه چيز به نظرم خوب و عالی مياد حس عجيبيه....

Monday, February 24, 2003

جمله روز:
خبر روز:


شبح عزيز در مورد مطلب د�عه ی پيش نظری داده که من رو به �کر واداشت ر�تم
دوباره مطلبم رو خوندم، شايد من بد منظورم رو رسوندم. من اصلا قصد ترويج �رهنگ
ضد زن رو نداشتم، دو جمله اول متن(لينک و جمله زيرش) نقل قول مستقيم بود و
تيتر مطلب انتخابيه من در سايت زنان ايران. هد� از نقل کردن اون مقاله اين بود
که ديدم يکسری مثالهايی زده که با مسائلی که در روز باهاشون در ارتباطيم خیلی
نزديکه و ملموس که عينا در پايان نوشتم اونها رو نقل کردم.
ما می خواهيم به نتيجه برسيم به حقوق از دست ر�ته و احترام و شان و منزلتمون.
برای همه ما پيش اومده که در مشکلات ساده و روزمره زندگی وقتی بهشون �کر
می کنيم و می خواهيم دليل و يا مقصر رو پيدا کنيم هزار رو يک ن�ر و يا دليل غير از
خودمون پيدا می کنيم که بتونيم بگيم مسبب مشکل ما بودن. ما داريم همين کار رو
با مشکلات حال حاضر جامعه و �رهنگمون انجام می ديم، می خواهيم ريشه يابی
کنيم به �رهنگ می رسيم و قوانينی که در حال اجراست و می بينينم که مشکل
از اونجا مياد از اينجا که در �رهنگ ما دختر بايد دارای شرايط خاص باشه،طبق
قانون ما مردها می توانن چندين همسر داشته باشن در قانون اساسی ما از زن
�قط به عنوان مادر و همسر ياد شده و......همه ی اينها هست و من هم منکرشون
نيستم و هميشه برام علامت سئوال داشتن و از اجرا شدن و يا شنيدنشون ناراحت
می شم..ولی يکم نگاه کنيم و ببينينم سهم هر کدوم از ما در اين مشکلات چيه
آيا کاری هست که از دست من بربياد؟کاری که زود جواب بده؟ چه محدوده ای در
اختيار منه که می تونم خيلی سريع تر روش اثر بزارم؟ اون محدوده خانواده ی من و
خودم هستم.
اين هميشه يادمون باشه که مردی که چنين قوانينی رو می زاره و مردی که به زن
به عنوان يک انسان و کسی که به اندازه خودش حق داره نگاه نمی کنه در دامن يک
زن بزرگ شده که او هم از شرايطش ناراصی بوده.
اگر همه ما (زنها) خودمون تغيير کنيم و سهم خومون رو در اين مشکل ببينيم خيلی
راحت تر می شه �رهنگ و قوانين رو عوض کرد.