Friday, May 31, 2002

سلام به همه دوستان
آخیش؛ من بلاخره یک حر�ی برای گقتن پیدا کردم نمی دونم این چند روزه چرا
اینطوری شده بودم.می شستم یک مطلبی را تایپ می کردم ولی نص� کاره ول
می کردم. خوب بگذریم ولی عوضش الان کلی حر� دارم؛
من بلاخره �یلم شام آخررا دیدم؛ حتما خیلی از شما(البته دوستانی که در ایران هستن)
این �یلم را دیدن.
به نظر من �یلم خوبی بود، یک دید جدید به مسائل داشت.
من که �کرمی کنم هیچ کسی تقصیری نداشت، هر کس در این �یلم حقی داشت.
واقعا چرا ستاره مادرش را کشت، به خاطر مانی(که مانی با اون ازدواج نکرده بود)
یا به خاطر اینکه مادرش ازدواج کرده بود؟!!!!!!!!!!!
جمله آخر محسن خیلی توجه من را جلب کرد:
من دوسش داشتم؛ نمی خواستم کشته بشه
ولی محسن کسی بود که اجازه داده بود میهن درس بخواند و دکترا بگیره، پس چرا بعدش
با تدریس و کار اون مخال� بود؟!!!!!!!!!! و اگر یادتون باشه وقتی اول �یلم آمد دانشگاه،
جلوی جمع گ�ت: با من هم حر� بزن؛ برای من هم سخنرانی بکن.
درسته که میهن هیچ وقت محسن را دوست نداشت ولی 26 سال با اون زندگی کرد به خاطر
دلیل خودش(تا دخترش �رزند یک خانواده ی متلاشی نباشه) ولی این کار رو چطور انجام داد،
چطور 26 سال تحمل کرد و بدون عشق زندگی کرد؟
از جملات محسن می شه اینطوری برداشت کرد که میهن توجهی به اون نداشته
برای همین می گ�ت "برای من هم سخرانی کن"
تصویری که از مادر محسن نشان داد؛ جالب بود.
برخورد پدر مانی خیلی هم خبی خوب بود؛پدری که اینقدر خوب بتواند پسرش را درک
کند و اینقدر قبولش داشته با شد.
ولی در کل به نظر من �یلم یکم گنگ بود و خیلی چیز ها را مشخص نکرد.
-----------------

" تو اولین کسی نیستی که به من �رصت حر� زدن ندادی."
نمی دانند که وقتی وجود یک زن از عشق خالی شد، دلش پر از
کینه و حسادت می شه.


عشق زمینی



عشق آدم به آدمیزاد

----------











Tuesday, May 28, 2002

سلام به همه دوستان
این چند روز خیلی سرم شلوغ بود؛ می خواستم در
رابطه با این مطلب احسان همان روزمطلبی
را بنویسم، که وقت نشد. امیدوارم هنوز اون
موضوع را به یاد داشته باشید(داستان پسر قصه احسان
که وقتی ر�ت دانشگاه خیلی چیز ها را �همید)

یک مهندس ساختمان که چند تا از �ارغ التحصیلان
دانشگاه های خیلی خوب پیشش کار می کنند؛ می گ�ت:
از روز اول که کار را شروع می کنند بهشون می گم:
" �کر کنید سال اول و ترم اول هستید" چون در عمل واقعا کاری
نمی توانند انجام دهند؛ ولی خودشان �کر می کنند که همه چیز را
می دانند و می خوان از همان روز اول آدم کار گاه را بده دستشون
و خیلی اصرار دارند که حتما همه مهندس صداشون کنند. ولی این عدم
آگاهی و دانش خیلی زود خودش را نشان می دهد و کار به جایی می رسد که حتی
کارگرهای ا�غانی حاضر نیستند به حر�شون گوش کنند. و وقتی کار به نقشه
خوانی و یا کشیدن یک نقشه ساده می رسه ؛ تازه مشخص می شه وضع
چقدر خرابه، مدت زیادی را صر� می کنند ولی خوب به نتیجه نمی رسه.
و تازه معلوم می شه که در زمان دانشجویی تمام نقشه ها را دادن بیرون براشون
کشیدن!!!!!!!!!!!!!
دیگه نحوه کار بچینگ و تاور و ... که جای خود.
من که خودم یک د�عه با چشم خودم دیدم ، دوتاشون می خواستند با شیلنگ
تراز کار کنند و نتیجه ی کارشان این شد که شیلنگ پیچید دور پای یکیشون و
تمام آبش ریخت !!!!!!!!!!!!!!!
من هم تمام حر�های احسان را قبول دارم ولی حالا که اینطوری هست، ما چی کار
می توانیم بکنیم؛
درسته که از دانشگاه های ما کسانی مثل ا�راد بالا �ارغ التحصیل
می شن ولی ا�رادی هم هستند که از همان اول خودشون دنبال کار می رن و اصلا توقع
ندارن که دانشگاه برای اینها کاری بکند و در نهایت هم با بهترین اطلاعات �ارغ التحصیل
می شن(بچه هایی که در حین درس خواندن کار هم میکنند و تجربه عملی پیدا می کنند.)
و خوب البته خیلی از اونها از کشورشان می روند می رن جایی که
که ارزششون را بیشتر بداند و......... هزار و یک دلیل دیگه؛
و به نظر من این بیشتر جای تأ س� داره؛ اگه همه این بچه ها می ماندن اینجا .........
نکته دیگه اینکه ما از اینجا �کر می کنیم دانشگاه های کشور های آن ور آب (!) خیلی با
مال ما �رق می کنند. پس حر�های یک استاد را بشنوید که در آمریکا تدریس می کند:
" آخر هر ترم از دانشجوها در مورد هر استاد نظر خواهی
می کنند؛ نظری که بعضی از این بچه ها دارن اینه که من خیلی سریع درس می دم
و تقریبا 90% دانشجویانی که می خواهند این جمله را بنویسند، جمله را از نظر گرامری
اشتباه می نویسند. به جای اینکه بنویسند: too fast می نویسند: to fast !!!!
و سر امتحان در پایان سئوالها شروع می کنند به داستان نوشتن که این مشکل را داشتم،
این ترم اینجوری شد شما خودتون بزرگی کنید.............................
دیدین این کارها �قط مال بچه های ایرانی نیست،اینم از بچه های آمریکایی
این استاد دانشگاه که یک ایرانی است و از بچه های خوب شری� بوده،تحصیلاتش
را در بهترین دانشگاهای آمریکا تمام کرده،و در حال حاضر در آمریکا تدریس می کند
نکات جالب زیادی از دانشگاها و دانشجو های آنجا تعری� می کند که هر وقت داشتم
خاطراتش را برایتون می نویسم

_________________________
من نمی �همم مردم چه طوری اینقدر راحت دروغ می گن؛ تازه بدترش اینه که �کر می کنند
طر� مقابل هم اون قدر خر که باور کنه، من توی این ه�ته با یکی از این آدمها برخورد داشتم.
واقعا وحشتناک بود.وقتی داشتم برای یکی از دوستام تعری� می کردم گ�تم: آخه اینجور آدمها
چه طوری شب می خوابند؟ دوستم هم گ�ت: به! کجا شو دیدی، اینا اگر یک روز دروغ نگن
خوابشون نمی ببره. من که هر جور �کر می کنم اینجور آدمها را نمی �همم. من که خودم چند
وقت پیش مجبور شدم یک حر�ی بزم که حقیقت نداشت.(البته برای کسی مشکلی ایجاد نمی کرد و
اصلا برای طر� مقابل �رقی نداشت ولی من احساس کردم اگر نگم راحت ترم) هنوز که هنوز
ناراحتم و هر وقت بی کار می شم یادم می ا�ته و حتی تا حالا چند د�عه تصمیم گر�تم برم و
راستشو بگم.
امیدوارم هر چه زود تر کار من از زیر دست این آدم بیاد بیرون. تا من راحت بشم
_______________________
چند روز پیش خبر نامزدی �ردی را شنیدم، می دانستم که دوست دختر داشته و یک د�عه
که مهمانی داشته دختر کلی تدارک دیده بوده، بعد از یکی از آشنا هاشون پرسیدم: دختر(با کسره)
همان که برای تولدش تدارک دیده بود؟ گ�ت: نه ،یکی دیگه از دوستاش(!!!!!!!!!!!!)بچه ها الان با چند
ن�ر در ارتباط هستن و هر کدوم را برای یک کاری می خواهند؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کم مونده بود چهار تا شاخ رو سرم سبز بشه. بلا�اصله یاد داستان پارکینگ ا�تادم
و جمله احسان که"بعضی ها پارکینگ طبقاتی دارند".
راستی هیچ کدام از دخترها هیچ مطلبی راجع به پارکینگ ننوشتن.چرا؟